صفحه اصلي > ترویج فرهنگ قرآن > سیره اهل بیت (ع) 
 

 

پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله
سهمی از دنیا
پرهیز از افراط و تفریط، توصیه ی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به مسلمانان بود. نمونه ای از این افراط و تفریط در زهد منفی برخی مسلمانان دیده شده و می شود.

آن حضرت در جواب عده ای از زنان که از رفتار و نوع خورد و خوراک شوهرانشان به ایشان شکایت برده بودند، فرمود: «این چه روش غلطی است که در میان مسلمان ها رایج شده؟ من که پیامبرم، گوشت می خورم، از غذای لذیذ استفاده می کنم، لباس خوب می پوشم، عطر می زنم و با زنان معاشرت و مباشرت دارم».

پاسداشت ارزش ها
برخورد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با کسانی که به عنوان دفاع از آیین و کیان اسلام، خطرات جانی و مالی را بر خود خریده بودند، بسیار زیبا بود.

نقل شده هنگامی که جعفر بن ابی طالب برای مهاجرت به سوی حبشه حرکت می کرد، پیامبر او را مشایعت فرمود و دعا کرد و هنگامی که بازگشت نیز، حضرت به استقبال او رفت و او را بوسید. و چون آمدن او پس از پیروزی خیبر بود، فرمود: «نمی دانم آیا برای پیروزی خیبر خوشحال باشم یا برای آمدن جعفر».

نمونه ی دیگر، توجه پیامبر به شهداء و تجلیل از خانواده ی آن ها بود. در سال هشتم هجرت در جریان جنگ موته هنگامی که فرماندهی لشکر به عهده ی جعفر بن ابی طالب بود، نبرد سختی صورت گرفت تا آن که دست راست و چپ او قطع شد و در حالی که زخم های زیادی بر او وارد شده بود، به شهادت رسید. پیامبر در توصیفش فرمود: «خداوند در عوض دو دست جعفر، دو بال به او عطا کرد که با آن ها در بهشت پرواز می کند و هرجا که می خواهد می رود».

پس از این جنگ نیز وقتی به مدینه بازگشتند، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به همراه عده ای از مسلمانان و کودکان به استقبال ایشان رفتند. حضرت که بر مرکبی سوار بودند، فرمود: «کودکان را سوار کنید و فرزند جعفر را به من بدهید».

مبارزه با خرافات
یکی از بزرگ ترین موانع در راه پیشرفت اسلام، خرافات و پندارهای غلط و بی اساس بوده است. از همین رو یکی از اهداف پیامبر در قرآن کریم، زدودن جهالت ها و برداشتن غل و زنجیرهای اعتقادی شمرده شده است.

پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرموده بود: «من آمده ام تا قدرت فکری بشر را تقویت کنم و با هرگونه خرافات ـ به هر رنگ که باشد، ولو آن که به پیشرفت اهدافم کمک کند ـ سرسختانه مبارزه کنم».

ایشان در دعوت خود فرموده بود: «با آمدن اسلام، تمامی عقاید و رسوم بی اساس، محو و نابود شد و زیر پای من قرار گرفت». حضرت به معاذ بن جبل که قصد داشت به یمن برود، فرمود: «ای معاذ، آثار جاهلیّت و افکار و عقاید خرافی را از ذهن مردم پاک کن و سنت های اسلامی را که همان دعوت به تفکّر و تعقّل است، زنده کن».

امام صادق علیه السلام
احترام به مهمان
عبدالله بن یعفور می گوید:

مهمانی را نزد امام صادق علیه السلام دیدم. یک بار مهمان برای انجام کاری برخاست. حضرت او را از انجام کار باز داشت و خود، آن کار را انجام داد و فرمود: «پیامبر صلی الله علیه و آله از این که مهمان به کار گرفته شود، نهی کرده است.

. . . تو آزادی!
سفیان ثوری بر حضرت امام صادق علیه السلام وارد شد و آن بزرگوار را رنگ پریده دید. وقتی سبب را پرسید، حضرت فرمود:

«همواره نهی می کردم که اهل خانه روی بام نروند. وارد خانه شدم، دیدم یکی از خدمتکاران که عهده دار تربیت فرزندانم است، از نردبان بالا رفته و کودک همراه اوست. چون چشمش به من افتاد، لرزید و متحیر شد و کودک از دستش به زمین افتاد و مرد. تغییر رنگم به خاطر مرگ کودک نیست، بلکه به خاطر ترسی است که کنیز را فرا گرفته است».

سفیان ثوری می گوید: حضرت دو بار به آن کنیز فرمود: «تو در راه خدا آزادی و گناهی بر تو نیست».

کمک به خویشاوند
ابوجعفر خثعمی می گوید:

حضرت امام صادق علیه السلام یک کیسه زر به من داد و فرمود: آن را به فلان مرد از تیره ی بنی هاشم برسان و از این که من آن را برایش فرستاده ام، او را مطلع نکن.

ابوجعفر می گوید: کیسه ی زر را به آن مرد رساندم. او گفت: خدا، دهنده ی این کیسه را پاداش خیر دهد. هر ساله این پول را برای من می فرستد و من تا سال آینده با آن زندگی می کنم، ولی جعفر بن محمد با آن همه دارایی اش به من کمکی نمی کند!

امام رضا علیه السلام
تکریم انسان ها
مردی از اهل بلخ می گوید:

در سفر حضرت امام رضا علیه السلام به خراسان، همراه آن بزرگوار بودم. روزی برای خود سفره ی غذا خواستند و همه ی غلامان را سر سفره جمع کردند. به ایشان گفتم: فدایت گردم، اگر سفره ی اینان را از خود جدا می انداختید، مناسب تر بود. حضرت فرمود: «ساکت باش! خداوند یکی است و پدر یکی و مادر یکی است. پاداش، به اعمال است».

مزدش را تعیین کنید!
سلیمان بن جعفر جعفری می گوید:

برای کاری همراه امام رضا علیه السلام بودم، خواستم به خانه ام برگردم که به من فرمود: «با من بیا و امشب نزد من بیتوته کن».

با حضرت حرکت کردم. هنگام غروب آفتاب، وارد خانه اش شد. به غلامانش نظر انداخت که در حال بنّایی بودند. در میان آنان، مرد سیاه چهره ای را دید که از غلامانش نبود. فرمود: «این مردی که با شماست، کیست»؟

گفتند: «به ما کمک می کند و ما هم عوضی به او می دهیم. فرمود: «با او در مورد مزدش توافق کرده اید»؟ گفتند: «هرچه بدهیم، راضی است».

حضرت بسیار ناراحت شد و از این عمل آن ها به خشم آمد. گفتم: «فدایت شوم! چرا این قدر خود را ناراحت می کنید»؟ فرمود: «مکرر آن ها را از این که بدون توافق مزد، کسی را به کار بگیرند، نهی کرده ام. بدان که اگر بدون تعیین مزد کسی را به کار بگیری، اگر سه برابر ارزش کارش مزد بدهی، فکر می کند از مزدش کاسته ای، ولی اگر اول مزدش را مشخص کنی، بعد به او بدهی، وفاداری ات را سپاس می گوید و اگر اندکی اضافه بدهی، حق شناسی می کند و به نظرش می آید که به او اضافه داده ای».

یاد دوستان
یونس بن یعقوب از شاگردان و ارادتمندان امام صادق و امام کاظم علیهما السلام بود و عمرش تا عصر امامت حضرت امام رضا علیه السلام ادامه یافت. او از اهالی عراق بود و در سفری که به مدینه نمود، همان جا از دنیا رفت. در آن عصر، افراد عراقی را در قبرستان بقیع دفن نمی کردند و آن قبرستان، مخصوص اهل حجاز بود. امام رضا علیه السلام هنگامی که از فوت یونس بن یعقوب آگاه شد، به پاس سابقه ی درخشان او، برای سرپرستان بقیع چنین نوشت: «یونس از غلامان آزاد شده ی امام صادق علیه السلام است. جنازه ی او را در بقیع به خاک بسپارید». هم چنین امام رضا علیه السلام کافور و حنوط و کفن او را فرستاد و به شاگردان پدرش اعلام کرد که در تشییع جنازه ی او حاضر شوند و برای دوست او، محمد بن حباب پیام فرستاد که نماز میت را بخواند.

شخصی به نام علی ابن الحسین می گوید: «روزی در قبرستان بقیع، کنار قبر یونس رفتم. محافظ قبرستان به من گفت: صاحب این قبر کیست که حضرت امام رضا علیه السلام به من سفارش کرد و دستور داد تا چهل روز آب به روی قبرش بپاشم»؟

معیار برادری
زید بن محمد بن موسی بن جعفر، برادرزاده ی امام رضا علیه السلام، معروف به زید الناره، ادعای پیامبری می کرد و عده ای دور او جمع شده بودند.

حضرت امام رضا علیه السلام موضع گیری سختی در برابر او نمود و تا آن جا که در روایت آمده است؛ امام رضا علیه السلام سوگند یاد کرد تا زنده است، با زید سخن نگوید.

روزی زید بن موسی به محضر امام رضا علیه السلام آمد و سلام کرد. امام، جواب سلام او را نداد. زید گفت: من پسر پدرت هستم، جواب سلام مرا نمی دهی؟

امام در پاسخ فرمودند: «تو برادرم هستی مادام که خدا را اطاعت کنی. پس هرگاه نافرمانی خدا کنی، بین من و تو برادری وجود ندارد».

 

 

تاریخ بروزرسانی :

1400-1-31